تاریخ : 06/خرداد/1397 - 16:05
کد خبر : 6451
سرویس خبری : سینمای ایران
 

چگونه می توان به جای «مرده پرستی» دل به «زندگان» داد؟

به بهانه اجرای سکانس پایانی توسط «ناصر ملک مطیعی»

چگونه می توان به جای «مرده پرستی» دل به «زندگان» داد؟

آینه نیوز: در لحظاتی که گفتن و نوشتن از خلق و خوی خوش نشین «ناصر ملک مطیعی» به عنوان جریانی هموار در فضای رسانه ای قابل لمس است، به میدان کشیدن واژه هایی که بوی عشق و مرام و مردانگی در توصیف لوطی سینمای ایران داشته باشد، به لحاظ تکراری بودن و هم مسیر شدن با هوای غبارآلود جاری چندان باب طبع نگارنده نمی باشد. از این رو قلم به سویی دیگر می چرخانم و غمی دیگر ساز می کنم از جماعتی که به جای همنوایی با سرود زیستن «مَرد» همواره علاقمند به ترانه سرایی در قالب «مَرگ» است...

آینه نیوز- مرتضی اسماعیل دوست: در لحظاتی که گفتن و نوشتن از خلق و خوی خوش نشین «ناصر ملک مطیعی» به عنوان جریانی هموار در فضای رسانه ای قابل لمس است، به میدان کشیدن واژه هایی که بوی عشق و مرام و مردانگی در توصیف لوطی سینمای ایران داشته باشد، به لحاظ تکراری بودن و هم مسیر شدن با هوای غبارآلود جاری چندان باب طبع نگارنده نمی باشد. از این رو قلم به سویی دیگر می چرخانم و غمی دیگر ساز می کنم از جماعتی که به جای همنوایی با سرود زیستنِ «مَرد» همواره علاقمند به ترانه سرایی در قالب «مَرگ» است و در فرآیند منجمدساختن انسان به مُردگی، همچنان در پی آن است که گوی سبقت را از همنوع خود برباید و اشک و آه و تحسین و دلبری را در بسته ای احساسی یکجا تقدیم مخاطب نماید. شیوه ای که به شکل رسمی از تریبون های صدا و سیما در قالب هایی مختلف از «سریال» سازی تا سفر به «ماه عسل» خودنمایی می کند و گاه اعیادش نیز آمیخته با «غم»ی می گردد که گویی سایه اش هیچ گاه از سر این سرزمین پاک نمی گردد.

بی آن که کمترین اشتیاقی به بازی های مَرد تازه سفرکرده سینمای ایران داشته باشم و بدون قطره ای دلسپاری به نوع سینمایی که مرسوم به کلاه مخملی بود، باید از هنرمندی یاد کنم که تحت هر خوانشی بخشی از تاریخ سینمای ایران خواهد ماند و مهم تر این که لازم است از رنج انسانی بنویسم که بی صدا ماند و ایستادگی کرد برای نَفس کشیدن. و از این رو چنین استقامت مردانه ای برای مردان خاموشیِ همچون او و همقطارانی همانند «فریدون فروغی»، «فرهاد مهراد» و «مازیار» و دیگرانی که در خاک اجدادی، رنگ آرزو را به دیوار زیستن پاشیدند، فارغ از رسم هنرمندانی شان، جای تقدیر دارد و اینان قهرمانانی هستند همنشین با شعر «سایه» و مرگی «دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور» که از آن یاد کرد و سرود:

«لیک مرگ دیگری هم هست
دردناک اما شگرف و سرکش و مغرور
مرگ مردان: مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون و شیپور
با صفیر تیز و برق تشنه شمشیر
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان

وه، چه شیرین است
رنج بردن پا فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی‌ بر لب
جان سپردن...»

و چه میدانی عظیم تر از «صبر» و ماندن پای قرارِ امیدواری که چنین هنرمندانی سال ها همت به انجامش سپردند؛ هر چند زور کلیدداران فراتر از تاب انتظار بود و تنها سفیر مرگ مجوزی برای پایان بخشیدن به چشم انتظاری ها امضاء کرد. از قصه آشنا و دنباله دار سوختن هنرمندان می گذرم که حکایت برای دانایان؛ آشنا و برای مفسران؛ قابل درک است.

و هنرمندانِ همیشه زنده با کوله باری از رنج زمانه ای ناهموار، از ارتفاع به مردگانی که نقشِ زنده بودن را ایفا می کنند، همچنان خیره می مانند و در کنار حسرت، پوزخندی برای تماشا تحویل می دهند و امروز، نمایشی دیگر از جایگاه حقیقی یکی از همان مردمانی است که بدون این که جایی در تصویر بیابند، در تصور می مانند. همان ها که در زمان حیات اگر هم نگاهی به دنبال شان می رود، بیشتر همسو با آذین بستن مجالس و دست یابی به مقاصدی خاص است تا یاد کردن از هنرمندی پیشکسوت.

به خاطر می آورم روزی را که قرار بر بدرقه «عباس کیارستمی» بود؛ صبحی بود آفتابی. برخلاف روزگاری که نه آفتابی بود و نه بهاری. این بار اما نه دیواری بود و نه تاریکی. جماعتی بود و هنرمندی که با هزاران افسوس و علامت های تعجب ردای مرگ پوشیده بود. مراسمی راه اندازی شد و سخنانی و سخنرانانی. لحظه سفر رسید و پیکر هنرمند جهت دعای پایانی به گوشه ای آمد تا در نزدیکترین تصور ممکن، پیکر بی جان هنرمند را در حضورم بیابم اما نکته جالب تر هنگامی حاصل شد که در هیاهوی جمعیت فردی را همجوار نگاهم یافتم که با سرعتی مثال زدنی خود را به کنار پیکر کارگردان «طعم گیلاس» رسانده بود و او «مصطفی کواکبیان» بود. آن مراسم در محل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در خیابان حجاب به پایان رسید اما همچنان این سوال حجاب بر خاطرم نمی گیرد که چه نسبتی میان آن هنرمند و سیاستمدار می توان جست؟! در میان ترافیک یادداشت های جانانه ای که آن روزها در توصیف سینماگر بلندآوازه ایران به نگارش درآمد و پیام های تسلیت و همدردی که صادر شد، به این فکر می کردم که چه میزان از این جماعت در زمان حیات عباس کیارستمی جزو افرادی بودند که آثارش را به دیده نشاندند. شاید هم جزو افرادی بودند که در زمان نمایش معدود آثار آن مرحوم، به سالن سینما رفته و نیمه کاره با بد و بیراه سالن را ترک کرده و خشم خود را به جای فیلمساز بر روی صندلی نگون بخت خالی کردند و چقدر فاصله است میان آن جِر دادن با رخت ماتمی که بعد از مرگِ همان هنرمند از غم هجران شکافته شد!

حکایت عزیز شدن مردگان در این سرزمین همچنان سر ماندن دارد و باید در انتظار غیرمجوزهایی باشیم که در رسانه ملی بعد از بوسیدن مرگ، مجاز شمرده می شوند. لعنت شمردگانی که بعد از رفتن به عالم نو، از کهنگی درآمده و لباس یادسپاری می پوشند. فراموش شدگانی که تنها پای تخت بیمارستان و عزیمت به سرای آخرت، چهره و نامشان روی جلد نشریات و در بالاترین مرتبه ی فضای رسانه ای می نشیند و زندگانی بی هیاهو که بعد از سرکشیدن جام تلخ مرگ، نامشان بر لبان و بر قلم ها، تازه می گردد؛ گویی نزد اداره نظارت بر رفتار هنرمندان، تنها مردگان هستند که هیچ خطری ندارند و برای آدمیانِ این تنهایی، تنها خاموشی است که آن ها را از خطر فراموشی رها می سازد.

 برای ترسیم حال امروز افرادی هم کوچه با «ناصر ملک مطیعی» تنها چند اشاره می تواند کفایت کند. همچون توجه به «قیصر»ی که آن سوی جهان منتظر نشسته و تنهایی اش کم از «داش فرمون» نیست و بازی اش چندین قواره از هم کیشانش بزرگتر است و از این رو سال ها الک دولک بازی بازیگران کپی کار نتوانست اندکی تداعی گر برخی بازی های درخشان «بهروز وثوقی» باشد. در همین روزها و در این دیار «حسین گیل»ی وجود دارد که به سختی زندگی را پیش می برد و سال ها است که قید فضای سینما را زده و آخرین بار که با او گپ زدم، هیچ علاقه ای برای رسانه ای شدن نامش نداشت. «علی عباسی»؛ تهیه کننده آثار ماندگاری همچون «تنگنا» و «تنگسیر» به دنبال مرهم نهادن بر دردش در رفت و آمد میان سرزمین مادری و دیار فرنگ است و در سال گذشته که با او ارتباطی کوتاه داشتم، از احوال نامساعدش گفت. کارگردان فیلم های نامبرده نیز سال ها زیستن دور از خاک وطن را به ماندن و دوندگی های بی ثمر ترجیح داده و از این رو تنها نامی از «امیر نادری» مخابره می شود و به دور از حضورش تنها اخباری از اتفاقات آثارش به گوش می رسد. دیگرانی هم هستند که همچنان زنده هستند و با وجود جگری سوخته و احوالی پریشان باز هم می توانند «هنر» برافراشته سازند و مناسب است به جای انتظار کشیدن برای پَرکشیدن شان یا به عبارتی دیگر خلاص شدنش از سودای سکوت، برای پرواز باشکوهشان در عالم «آفرینش» دست به کار شویم و نغمه های ناسروده شان را به آوازی خوش درآوریم؛ از بهرام بیضایی در آن سو تا ناصر تقوایی در چند قدمی مان. تنها باید قدری از خاطره بازی با دیروز دور شویم و دل به امروز و شاید فردا دهیم.