نگاهی دوباره به «در دنیای تو ساعت چند است؟» به بهانه انتشار کتابی درباره فیلم در نمایشگاه کتاب

به دنبال ردی از سر انگشت نگاهت

به دنبال ردی از سر انگشت نگاهت
calendar یکشنبه 16 ارديبهشت 1397 در 13:50
آینه نیوز: از جمله آثار تازه منتشر شده توسط «نشر چشمه» در «سی و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران»، کتاب «در دنیای تو ساعت چند است؟»؛ اثری از منتقد قدیمی سینما است که قرار است در روزهای آتی برپایی نمایشگاه عرضه گردد. «صفی یزدانیان» که سال ها پیش در مجله فیلم برای عاشقانه هایش می نوشت و سراغی از بزرگانی همچون «ویم وندرس» را می گرفت، در یکی از تجربیات ماندگار سینمای ایران، عاشقانه ای ماندگار را رقم زد. فیلمی که به معنای واقعی، رنگ عشق را در تابلوی خوشرنگ تصویر ترکیب کرده و اثری با هویت را شکل داده است.

 آینه نیوز: آن ها که فیلم تماشایی «در دنیای تو ساعت چند است؟» را بارها دیده اند و تنها ساخته بلند سینمایی «صفی یزدانیان» را جزو چند فیلم معدود ایرانی می دانند که ذخیره ای تماشایی برای «زندگی با سینما» است، حالا با انتشار کتابی درباره این فیلم بهتر می توانند فضایی عاشقانه را دوره کنند. پیش از این تک نگاری هایی درباره آثار ماندگار سینمای ایران همچون «هامون» و «شب های روشن» نیز منتشر گردید.

به گزارش آینه نیوز، از جمله آثار تازه منتشر شده توسط «نشر چشمه» در «سی و یکمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران»، کتاب «در دنیای تو ساعت چند است؟»؛ اثری از منتقد قدیمی سینما است که قرار است در روزهای آتی برپایی نمایشگاه عرضه گردد. «صفی یزدانیان» که سال ها پیش در مجله فیلم برای عاشقانه هایش می نوشت و سراغی از بزرگانی همچون «ویم وندرس» را می گرفت، در یکی از تجربیات ماندگار سینمای ایران، عاشقانه ای ماندگار را رقم زد. فیلمی که به معنای واقعی، رنگ عشق را در تابلوی خوشرنگ تصویر ترکیب کرده و اثری با هویت را شکل داده است.
 پیش از این موسیقی ماندگار «کریستف رضاعی» که بخشی از آن همراه با ترانه گیلکی خوانده شده توسط روزبه رخشا است، به بازار آمد که در ادامه بخشی از این موسیقی شنیدنی به همراه متنی از نگارنده که در زمان اکران فیلم در روزنامه ای خدابیامرز! منتشر گردید، ارائه می گردد.

بخشی از موسیقی فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟ ساخته «کریستف رضاعی» به همراه تصویر

نگاهی به فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» ساخته صفی یزدانیان

به دنبال ردی از سر انگشت نگاهت

مرتضی اسماعیل دوست

فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟»، دعوتی است به جهانی دیگر از تماشا، سفری سرخوشانه به عالم خیال که همه چیز طعم رهایی دارد و شوق پرواز. بازگشت «گُلی»(لیلا حاتمی) بعد از 20 سال به زادگاهش در رشت بهانه ‌ای می ‌شود برای خاطره بازی در احوال دیروز و تامل به تنفس امروزی که در چهارراهی از غبار و تشویش و فناوری و سرگیجه ‌های چرخش ‌وار در روزگار مادی از پا درآمده تا دیگر کمتر نشانی از یاد و یادگاری بر پنجره گشوده از آرزو بر جای بماند و «صفی یزدانیان»، منتقد آشنا به واژه در اولین قرار فیلمسازی با مخاطب، نشانی راهی را می ‌دهد که سال‌ ها در عصر پیوندهای سایبری به فراموشی رفته است.

مساله مهم این جا است که این فضای شکل یافته از حس غریب نوستالژیک، طی ظرافت و دقت در جزئیات فیلمنامه و اجرا، ساختار مناسب سینمایی یافته و برخلاف بسیاری از آثاری که به بهانه رجوع به دورانی تاریخی به غارت‍‍‌‌‌‌‌‌‌گری احساس و اندیشه دست زده و فضایی فغان زده یا مضحکانه را در بستر شمایلی دوگانه از زیست قرار می ‌دهند، در دنیای یزدانیان بدون هیچ گونه تصنع در بیان روایت، با فرآیند دلدادگی مردی عاشق ‌پیشه چون «فرهاد»(علی مصفا) همراه می ‌شویم که گویی از یک پیش آگاهی ماورایی برخوردار است و برای دور ماندن از نگاه دنباله ‌دار برخی در این زمانه ‌ی پرسش ‌مدار، خود را به دیوانگی زده تا با این پوشش فریبنده، دنیای بازیگوشانه خود را در قاب عشقی یادگاری از جانِ نگاهی دلداده حفظ کند. «فرهاد»ی که وجودش در رشت آویزان بوده و روحش، «پاریس»ی خیالی می‌ سازد و قرار بی ‌قراری‌هایش را از انتظار پیوند ابرها دارد و هنوز هم طعم همدلی را از پوست پرتقالی نشسته در کلاس دلدادگی حس می ‌کند.

اما راوی این شرح دلدادگی، گیل گلِ ابتهاجی است که با ورودش چراغ ‌های شهر را به بیداری می‌ خواند و جنب و جوشی دوباره از یادآوری را برای مردمانی بارانی به همراه می آورد تا مهربانِ دچار فراموشی به دنبال عنایت‌ الله خان برای رفتن به باغ محتشم باشد و آقای نجدی همراه با عکس جوانی ‌اش به مرور خاطراتی گمشده در خیابان یادآوری گام بردارد. در این عاشقانه آرام، همچون رهگذران بازار رشت و گربه‌ های نشسته بر بام آرزو، چشم در چشم دوربینی خواهیم داشت که به دنبال ردپای کودکی‌ ها می ‌گردد و به بهانه خاطرات «گلی»، تلفیق شیرینی از رویایی خاموش و شوقی پدیدار از کافه ‌‌های پاریس تا بازار پرهیاهوی ماهی‌‌ فروشان رشت را دوره می کند. از طرفی با صدای غمزده ویولن‌ سل و پیانو که یادآور موسیقی‌ های ارزنده‌ در فیلم‌ های «سرنوشت شگفت ‌انگیز املی ‌پولن» و «بابل» است و همراه با سیم‌ های آتشین گیتار و سرخوشی‌ های آکاردئون، پژواک آوایی از دیروز تمنا تا افسونی عاشقانه خواهیم داشت.

فیلمِ «در دنیای تو ساعت چند است؟» سرشار از قاب‌ بندی‌های زیبا، ترکیب‌ یابی رنگ‌ها، فیلمنامه‌ ای جزئی‌نگر و حس روایتی طنازانه بوده که همه عناصر دیداری و شنیداری را در سفره اجرای اثر چنان ماهرانه می ‌چیند تا ضمن میزانسن پیچیده و کمپوزیسیون تصویری، بتوان به سادگی با فیلم ارتباط برقرار کرد که در این میان نقش‌آفرینی ‌های ارزنده در درونی کردن روایت نزد مخاطب نقشی بسزا دارد. از طرفی ترکیب عناصر صوتی و تصویری میان فضای قدیمی محله ساغریسازان رشت با تابلوهای نقاشی ‌امپرسیونیستی اِدگار دِگا و ترانه‌های فولکلور گیلکی با ملودی‌ های فرانسوی و روسی و امریکای لاتین به زیبایی در دل هم نشسته است. همچنین باید از استفاده مناسب صدای محیط در همگرایی با ارکستر خوش ریتم فیلم یاد کرد.

«گلی»؛ گمشده در پاریس حالا در تولدی دوباره، مدار سال ها غیبتش را در راز چشم ‌های «فرهاد» و کوچه پس کوچه‌ های شهری قدیمی می‌ یابد و بوی نم باران را از دل فرسنگ‌ ها فراموشی حس می ‌کند و «فرهاد» به مانند «قافیه» یابی در رسیدن به شعر کودکی‌ ها برای او بوده تا روح سفرکرده ‌اش را در باغ پدری بازجوید، همان پیکری که با عزیمت به فرنگ سال ‌ها همچون مجسمه ‌ای بی تکاپو در کنج باغ خاطره باقی مانده و حال از طریق قاب هویداساز «فرهاد» دوباره جان می‌ یابد و فیلمساز با تامل، به مخاطب این امکان را می‌ دهد تا با کشفی لذت بخش از لایه ‌های پنهان مانده از عشق پرده بردارد، تعاملی که در فیلم توسط مردمان شهر هم صورت گرفته تا همچون سرایندگان سودای عشق، در پیمایش مسیرِ به خود رسیدن نقشی همنوا داشته باشند. زیبایی این رازهای گشوده شده در فیلم به همه جانبه بودن آن است که هر بازیگرِ این بازی سرخوشانه در عوالمی رها شده به کشف نشانه‌ های گمشده خود می ‌رسد؛ «نجدی» به قاب عکسی که از «حوا» در پنجره افتاد، راننده ماشین یا به تعبیری راننده ی آمبولانس «حوا» به شعر باران خورده از سال ‌ها پیش، «فرهاد» به صدای «گلی» که از کودکی در گوش ‌اش مانده و «گلی» به تلاقی نگاهی که در حیاط خاطره‌ یابی و شوق کودکی همراه با به تن کردن لباس پدر شکل می ‌دهد و در این میان قاب‌ های فیلم به زیبایی حکایت افسانه‌ هایی دور را در تابش باور مخاطب راه می ‌دهد تا همراه با ترکیب زیبایی از شعر، موسیقی، نور و حرکت به شوق این سفر تماشایی درآید. از طرفی استفاده مناسب از لوکیشن شمال و طبیعت معصومانه و اشیایی جان ‌دار همچون عناصری شخصیت‌ مدار، فضایی شاعرانه به اثر بخشیده و دیالوگ‌ ها به خوبی تداعی ‌گر موقعیت تصوری کاراکترها، تِم و درون ‌مایه اثر است. فیلمی برگرفته از جمله ‌ای حک شده در کتاب «پاییز پدر سالارِ» مارکز که در یکی از صفحات ‌اش اشاره به دنیایی از خیالی گم شده دارد: «گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟» و فرهاد، برای یادآوری خاطرات محو دیروز با خود صندوقچه ‌ای به خانه قدیمی گلی آورده و از داخل آن، شعبده جنون را با قابی شکسته از دلدادگی عیان می ‌کند تا همه چیز به ساعتی نشسته در نزدیک ‌ترین فاصله همدلی قرار گیرد که به عقربه‌ های بی ‌قراری، رخصت قرار می بخشد. «فرهاد»ی که دنیایی وارونه از احوال مردمانی دوچرخه سوار در زمان دارد و برای هم کیشی، خود را به شکلی دیگر آویزان می‌ کند تا مجوز حضور در خانه آرزوها را بدست آورد و این ‌جا است که بازی او با دنیا و آدم ‌هایش برملا می‌ شود، چرا که دیگر طاقت بی ‌قراری‌اش سر رفته و می‌ خواهد سال‌ ها جاماندگی از اسب تاختن را حالا در کنار آرامش رسیدن جبران کند و تشنگی هوایی خشکیده از گمنامی را با جرعه‌ ای شیر از دست یار برطرف سازد.

فیلم «در دنیای تو ساعت چند است؟» جهان روایی خود را به زیبایی ریتم می بخشد و به جای کشمکش ‌های بیرونی از خلق موقعیت ‌هایی تنش زا، کشمکشی درونی بین کاراکترهایی می سازد که می‌ خواهند از گمنامی به هویدا شدن درآیند، همان‌ طور که «فرهاد» سال ها رازی سرپوش بر عشق خود گذاشته و «گلی» در بدو ورود به رشت، فاصله ‌ای محسوس و خود خواسته با شهر و مردمانش ایجاد کرده و آقای نجدی که گویی تابلویی از آینده فرهاد است، خود را در پستوی فراموشی گم کرده بود و به مرور هر کدام در این سفر از انزوایی درونی بیرون آمده و هویتی بیرونی می ‌یابند.
ساده‌ انگاری محض است که فیلم را پرتوافکن زیستنی بیگانه بدانیم، چرا که به عکس در این مرورگر رجعت شمار، لحن یادمندی همچون صدای جا مانده در کاست فرهاد بارها به اصل خود اشاره ‌ای شیرین یافته و تمایل به روشنی‌های مانده در دیاری می ‌کند که حس باران و غم عشقی توامان دارد. صفی یزدانیان با تصاویری لذت بخش از گذشته‌ ای شیرین و تبلوری شاعرانه از آثار علی حاتمی و سوز خفته در دیوانگی‌های مجیدِ سوته ‌دلان به یک گذار غمگسارانه از هویت بومی دست می زند و به تصور نادرست نگاه مردمانِ این سو به آن سوی هوایی رویایی در پاریس طعنه می ‌زند؛ تفسیری بهشت انگارانه از کافه‌ های روشنفکران با سقفی سفالی و هنرمندانی که پژواک موسیقی در سر داشته و دغدغه خلق و ترسیم بر بومِ روزگار در نگاه شان جولان می ‌دهد.

در این دیار عاشقانه ها نباید چندان پایبند زبان گفتاری بود و اگر گویشی ادغام شده از گیلکی و فارسی و فرانسوی وجود دارد، به دلیل بی قاعدگی مردمانی است که دنیایی ممزوج شده با هم دارند و البته صدای سخن عشق در پرواز خیال به هر زبان خوش است. از طرفی انتخاب درست حرفه قاب سازی برای «فرهاد» که عمری قابِ خیال در دل داشته و سیمای ثبت آرزوها را از ترسیم خوشی ها بر دیوار تماشا دارد، بسیار ارزنده می باشد. فرهاد در زمانه ای که از تبلور یادآوری بر سنگفرش زمان سایه ای بیش نمانده است، به دنبال حفظ و مرمت دلسپاری هاست و ردپای عشقی ناب را از فناوری پنیر! تا واژگان فرانسوی شکل داده است و هر لحظه از این سال ها به دنبال ردیابی این پرسش بوده که از خیال من تا نگاه تو چقدر باقی است؟ و هنگامی که در سکانس پایانی برای نخستین بار مورد پذیرش گلی قرار می گیرد و آن دیالوگ نازنینِ «ارزش اش را داشت» را روان می سازد، به آرامشی می رسد که حاصل سال ها ریاضت و صبر و دردمندی است.

telegram instagram twitter email print chain

http://ainenews.ir/fa/news-details/6363/

chapta

نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

نقد

تبلیغات

یادداشت

گفتگو